تن‌هایی تنها

ژانویه 4, 2009

در این ‌میانه‌ی سرگردانی روح، به آنچه می‌اندیشم تنهایی است. تنهایی، تنهایی، تنهایی و ما که همه جمع تنهایان هستیم، ما که خود‌‌‌ ‌ِ خویش را وانهادیم و تنهاتر نیز شدیم.  تنهایی، این سرگردانترین روح، حال گویا در کالبد آن الهه اهورایی، رخت تجسم بر قامت نموده و اینک ما در درون خویش، او را باچشمانی محزون تر از همیشه و گیسوانی خرما‌‌یی رنگ و شاید مترنم از آوای حزین باد، با دستی دراز به سویمان به نظاره نشستیم. پس به ناچار در آغوشش کشیدیم و آن دم که نازک آرای  پیچک دستانش بر گرد گردنمان تاب می‌خورد، در آن دم که چشم در چشم خیره می‌شویم، از پس هم آغوشی نگاه‌هایی عریان‌تر از همیشه، چشم‌های محزون که حال حزنشان را از شادی و آرامشی غریب باز نمی‌شناسیم، ما را تولد دوباره‌ی نوزادی بشارت می‌د‌دهند که چون نیک بنگریم گویی گم کرده‌ای است که سال‌ها چشمش به اتنظار نشسته بودیم.


آغاز سخن

سپتامبر 21, 2008

باز سخن آغاز شد

دل ما رهن دل دلدار شد.


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.